یکی از فانتزیام اینه با دوستام برم کوهستان...بعد تو یه برف و بوران من پام بشکنه و دیگه نتونم حرکت کنم... به اونا بگم برید و منو اینجا بگذارید شما باید خودتونو نجات بدید....بعد اونا بگن که ما تو رو تنها نمیذاریم و بعدش من بگم شما خودتونو نجات بدید...منو رها کنید...بعد دوستام برن و منو تنها بگذارن...بعد چند ساعت دوستام تو کوهستان گمشدن و یه شیر کوهستان وحشی بهشون حمله میکنه و اونا فرار میکنن و موقع فرار تو بن بست گیر میکنن...بعد دقیقا لحظه ای که شیره میخواد حمله کنه صدای یه شلیک بیاد و شیره بیفته و در پشت اون صحنه من با یه تفنگ که داره ازش دود خارج میشه و یه پای مجروح وایستادم...خورشید به رنگ نارنجی داره پشت سرم غروب میکنه.
بعد برم تو افق ناپدید بشم.
بعد دوستام هی صدام بزنن ولی من جواب ندم.
بعد از غم من خودشون انقد خودزنی کنن که بمیرن.
بعله یه همچین آدم فداکاریم من.
Narges
فانتزیات خیلی جالبن
قربانت


به به زهره خانوم ازاین ورا؟
کجا بودی این چندوقت؟
چه عجب حالی از ما پرسیدین؟
دیگه شرمنده نرگس جون دلم ولی باشماهاست
شما لطف داری